<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دفترچه</title>
<link>http://daftarchehmf.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 11 Nov 2008 19:34:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من خوبم</title>
<link>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>از تلاش براي بهتر شدن خسته ام.... از همه بهتر شدن ها حالم به هم مي خورد.... آهاااي فلاني!! تو خيلي از من بهتري.... براي به تو رسيدن اصلا دلم نمي خواهد تلاش كنم... اصلا دوست ندارم اطلاعات عمومي ام را زياد كنم تا بتوانم در موقعيت هاي لازم بهتر حرف بزنم.... اصلا دلم نمي خواهد ياد بگيرم با مردم بهتر ارتباط برقرار كنم، تا تنها نمانم.... اصلا دوست ندارم تمرين كنم در جمع راحت تر حرف بزنم.... ببين!! آقا جون!! من همينم كه هستم..... اصلا هيچ تلاشي براي هيچ بهتر شدني به هيچ سمتي دلم نمي خواهد بكنم..... من همون آدم ...اي كه هستم مي خواهم بمانم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Nov 2008 19:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarchehmf&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>daftarchehmf</dc:creator>
<guid>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوفتی ترین شنبه.............</title>
<link>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;شب تا ساعت دو نصفه شب بشيني تمرين تحويلي انجام بدي... صبح از ساعت 7 تا 7:36 ،نه دقيقه يك بار زنگ موبايلت رو خاموش كني... ساعت 7:45 با بدبختي خودت رو از توي تخت بيرون بكشي... بدو بدو و صبحونه نخورده ساعت 8 و نيم و با نيم ساعت تاخير خودت رو به دانشگاه برسوني... و با يه كلاس خالي رو به رو شي ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من: كلاس تشكيل نميشه؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اون آدم گنده: نه. مگه نمي دونستي؟!! از چهارشنبه ميل زده بودن....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صد بار اين چند روز خواسته باشي چك ميل كني و سرعت زيباي اينترنت پشيمونت كرده باشه... صبح صد بار به خودت گفته باشي بي خيال شو كلاس رو و تمريني كه ديشب براي انجام دادنش جون كندي نذاشته باشه ... صد بار صبح خواسته باشي چك ميل كني كه شايد كلاس تشكيل نشه و ترس از دير رسيدن به حل تمرين نذاشته باشه.... و كلاس بعديت ساعت يك و نيم شروع شه................. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Nov 2008 05:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarchehmf&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>daftarchehmf</dc:creator>
<guid>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرما</title>
<link>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;هوا سرد شده... این سرمای هوا رو دوست دارم .... با روحیه این روزهام خیلی هماهنگه......... غمی که توی این سردی هست بهم دلداری میده و امید..... این هوا برام پر از خاطره است انگار٬ ولی نمی دونم چه خاطره ای... یه حسی ته دلم وول می خوره که نمیدونم چیه... آرومم میکنه.... سرما پر از سکوته.... همه تو خودشون فرو میرن... از هر کسی یه صدایی توی سکوت درمیاد که خیلی دلنشینه....یاد دوستی می افتم... یاد احساس.... توی شلوغی گرما و تابستون همه چی فراموش میشه... آدم ها گم میشن انگار... توی سکوت سرمای زمستون فرصت میکنن دوباره خودشون رو پیدا کنن... حس٬ عمق پیدا می کنه.... حتی شلوغی ها هم توی این سرما برای من پر از یه سکوت روشن هستن... احساس خوبی دارم که هوا سرد شده..........................................................&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Oct 2008 06:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarchehmf&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>daftarchehmf</dc:creator>
<guid>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها</title>
<link>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چند روزيه كه دلم براي پويان تنگ ميشه... حس ميكنم زمان با هم بودنمون كمه... اين حسي كه مي گم خيلي عميق و ناراحت كننده ست ها... نمي دونم چطور بايد جبران كنم... يا به اين فكر مي كنم كه كارم رو رها كنم تا پويان دو ساله شه... همين حالا هم مطمئن نيستم كه چقدر براي اين تيپ كارها درست شدم... اگه يه سالي هم كارم رو ول كنم ديگه فكر نكنم برگردم به اين فضا و بتونم راحت كاركنم... از طرفي درس ها هم حسابي وقتم رو مي گيره... البته دانشگاه رفتن خيلي بهم روحيه ميده ... قسط هاي سنگين ماهيانه را هم به تمام آشفتگی های این روزها اضافه کن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راه من كدام است؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين روزها دوباره خود را در آستانه پرشي ميبينم ... چندين بار قبل تر ها هم پرش را تجربه كرده ام... بزرگ شدن را... آستانه تغيير را... اين پرش حاصل حضورم در دانشگاه، محل كار و زندگي خانوادگيم است... ديدن ضعف ها... كلنجارهاي فكري... و كلنجار ... و كلنجار.... تا اينكه به آستانه تغيير مي رسي...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آی زندگی... چه به دنبال خود می کشانیمان.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Oct 2008 09:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarchehmf&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>daftarchehmf</dc:creator>
<guid>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک</title>
<link>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;امروز 15 ام مهرماه است. ديروز وبلاگم يك ساله شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;       . . . . . . .تولدت مبارك . . . . . . .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Oct 2008 19:09:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarchehmf&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>daftarchehmf</dc:creator>
<guid>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مونا</title>
<link>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;من مونا هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من دانشجو هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من همسر هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من مادر هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من شاغل هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; من مونا هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من علاقه مند به فيلم ديدن هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من علاقه مند به كارهاي هنري هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من علاقه مند به شب دير خوابيدن هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من علاقه مند به نوشتن هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من علاقه مند به فكر كردن درباره آنچه اطرافم مي گذرد هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من علاقه مند به هديه دادن و هديه گرفتن هستم. (به خصوص سوغاتي)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من مونا هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من عضو گروه كوه هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من عضو نهال هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من عضو وبلاگستان هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديشب افطاري گروه كوه بود. رفتم دانشگاه. خيلي حس خوبي داشتم. احساسي كه نسبت به خودم توي جمع گروه كوه دارم رو توي هيچ موقعيت ديگه اي از زندگيم ندارم. احساسي كه آرومم مي كنه و پر از آرامشه. از خودم توي اون جمع خوشم مياد. جالبه، حسي كه نسبت به خودم دارم بسته به محيطي كه توش قرار مي گيرم فرق مي كنه.  يعني معناي مونا توي هر كدوم از اون موقعيت هايي كه اون بالا نوشتم با هم فرق مي كنه. موناي گروه كوه رو خيلي دوست دارم و مي پسندم. خيلي وقت بود كه يادم رفته بود كه موناي گروه كوه كي بوده. الان يادم اومده. خوشحالم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرسي، گروه كوه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Sep 2008 10:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarchehmf&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>daftarchehmf</dc:creator>
<guid>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شغل دوم</title>
<link>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;امروز صبح قبل از این که بیام سر کار رفتم از یه شهر کتاب نزدیک محل کارم دو تا کتاب خریدم. اصلا روحیه ام عوض شد ها. کلا حال و هوای کتاب فروشی رو خیلی دوست دارم. به خصوص وقتی تنهایی میرم. به خصوص وقتی که فروشنده یه سر رسید جینگولی رو همین جوری روی کتاب هایی که خریدی بهت بده. راستی چقدر کتاب گرون شده. یک کتاب 600 صفحه ای 8900 تومان* و کتاب 200 صفحه ای نزدیک 5000 تومان. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*مریم، این همون کتابست که تو بهم معرفی کردی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نظرتون راجع به کار کردن خانوم ها چیه؟ راستشو بگین...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاهی فکر می کنم کار خونه یعنی خانه داری هم یک شغل مهم و حیاتی توی جامعه هستش که مثل خیلی چیزای دیگه مارک سطح پایین بودن بهش خورده و ما خانوم ها برای اینکه خودمون رو از شر این شغل سطح پایین رها کنیم میریم سراغ یک شغل سطح بالاتر. ولی واقعا تکلیف بچه، شوهر، برنامه غذایی، روحیه شاد ، نظافت خونه و خیلی کارهای دیگه چی میشه؟. اگر هم واقعا کسی هر دو کار بیرون خونه و داخل خونه رو بتونه خوب انجام بده(که البته بخش کمبود حضور در خونه رو هیچ جور نمی تونه جبران کنه) به نظرم زن خیلی قدرتمندیه که دو تا شغل رو هم زمان انجام میده مثل مردی که دو تا شغل داشته باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واقعا یک زن بین انتخاب شغل اول و دوم چطور باید تصمیم بگیره؟ بین انتخاب روحیه شاد خونه، زندگی مرتب، برنامه غذایی مناسب، حضور کنار فرزند، خسته نبودن از شغل دوم داشتن و از اون طرف نیاز به حضور در محیط کاری، استفاده از درسی که خونده، توانایی پول درآوردن، مستقل از خانواده بودن....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در شرایطی که شغل اول انگ ضعف و شغل دوم انگ قدرت رو هم به همراه داره.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Sep 2008 07:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarchehmf&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>daftarchehmf</dc:creator>
<guid>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سانسوری</title>
<link>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سال 82 بود. او امتحان معارف داشت و من اخلاق. یک ساعتی قبل از امتحان بود. توی اتاق گروه کوه نشسته بودیم و داشتیم خودمان را برای امتحان آماده می کردیم. سر یکی از جمله هایی که توی جزوه معارف اومده بود بحث شروع شد. قران، اسلام، دین، خدا یک به یک زیر سئوال می رفتند و ما همه سعی در دفاع کردن داشتیم. مطمئن بودم که قانع می شود و باید سعی کنم تا جایی که  می شود منطقی تر بحث کنم تا موفق شوم. آن قدر بحث کردم که سر جلسه مثل بلبل برگه را پر می کردم به حدی که توی اون درس 20 گرفتم. بعد از امتحان طبق معمول، همه دوباره به اتاق برگشتند و بحث ادامه پیدا کرد. آخرش گفتم یعنی چی؟ یعنی شما به خدا اعتقاد نداری؟ به نظرم امکان نداره کسی اعتقاد به وجود خدا نداشته باشه و او گفت نه ندارم و به همون اندازه هم به نظر من بی معنیه که کسی به وجودی به نام خدا اعتقاد داشته باشه. اونجا بود که آن ضربه به بدنه اعتقاداتم زده شد. برای اولین بار با کسی روبه رو شده بودم که عمیقا بی خدا بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سانسور می شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پی نوشت: چقدر یوسف رو توی اون فیلم حضرت یوسف  بد درست کردن. آرایشش که کامله. فقط مونده موهاش رو شینیون کنن. همش منتظر بودم ببینم کسی رو که به عنوان یوسف برای این فیلم انتخاب میکنن کیه و صورتش رو چه جوری درمیارن. حسابی خورد توی ذوقم. هیچ فکری درباره اینکه چطور یه مرد می تونه اونقدر چهره اش جذاب باشه تا زن ها از دیدنش اونقدر تحت تاثیر قرار بگیرن که نفهمن چاقو دستشونه ودستشونو ببرن نکردن. دقیقا همون چیزایی که به نظرشون باعث زیبایی زن ها میشه رو روی یه مرد  هم اجرا کردن. تازه از داستان آبکی و بی مزه اش بگذریم. خیلی حرص می خورم وقتی میبینم کسی کاری رو اینقدر بد انجام میده.
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;یه هفته ای نیستم... پس تا هفته دیگه٬ برف پاک کن!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Sep 2008 05:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarchehmf&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>daftarchehmf</dc:creator>
<guid>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پویانی بزرگ می شود</title>
<link>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;رفته ام فلان هزار تومان اسباب بازي هاي جذاب براي پويان خريده ام  با فلان وي‍ژگي آموزنده و  تحريك كننده بينايي، شنوايي، لامسه و .. اصلا بذار عكسشو بذارم خودتون ملاحظه كنيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/2ensswl.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  از وقتي دستش دادم فقط به اين ماركي كه بهش وصل شده  توجه مي كنه و با اون بازي مي كنه. حالا من هي ميگم مادر جان ببين چه صداهايي مي ده، چه رنگايي داره، ببين اين جوجو با آهن ربا بهش وصله، ببين وقتي ميندازي زمين مي چرخه مياد اينوري وايميسته، اصلا انگار نه انگار فقط اون ماركه رو چسبيده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/25znlhl.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين يكي هم كه چون ماركش اون پشت مشت هاست و ديده نمي شه، هيچ توجهي بهش نمي كنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/33vhpo7.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; گفتم شايد پسرمون بزرگ شده ديگه به اين چيزاي شلوغ پلوغ توجه نداره رفتم اين يكي اسباب بازيش رو آوردم. ماركي كه به گوش راستش وصله رو مي بينيد. اين رو چند بار اينور اونور كرد و نگاه كرد بعد نمي دونم چي شد كه انداخت اونور و ديگه نرفت طرفش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا هر چي كاغذ و دستمال كاغذي و كيسه پوشك و هر چيز غير جذاب (از نظر من) كه دور و برش باشه سينه خيز خودش رو مي كشونه و ميره سراغ اونا. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همين آقا رو ميگم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/a0x8yc.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;پی نوشت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;بعد از نوشتن این پست و کمی بیشتر دقت کردن به چیزایی که برای پویانی جالب بودند به این نتیجه رسیدم که باید از چیزای کاغذی و سر و صدا و حالتشون خوشش بیاد.. برای آزمایش این فرضیه رفتم با مقوای رنگی براش یه مستطیل بریدم و روش رو با چسب پوشوندم که آب دهنش متلاشیش نکنه و بعد دادم دستش. نمی دونین چه هیجانی داشت براش و چه جوری دلش می خواست ته این مقوا رو دربیاره. بعدش رنگای دیگه اش رو هم براش درست کردم. تا چند روز بهترین چیزی که توجه پویانی رو به خودش جلب می کرد همون مقواهای رنگی بودند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;خیلی حس خوبی بود حس کشف کردن چیزی که توی کله این پسرک می گذره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Aug 2008 04:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarchehmf&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>daftarchehmf</dc:creator>
<guid>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هنرپیشه موفق</title>
<link>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;گلشيفته فراهاني بازيگر محبوب منه. كلا توي كار طرفداري از هنرپيشه و فوتباليست و اينا نيستم ولي از همون نقش ميم در فيلم درخت گلابي از اين بشر به شدت خوشم اومد. و رفته رفته توان بازيگري، شخصيت و سطحي نبودنش به شدت برام  جالب ترش كرد. شايد به دليل هم سن بودن (يك ماه تفاوت سني) هم باشه كه اينقدر توجه ام رو به خودش جلب مي كنه. پيشرفتش توي كار به شدت محسوسه و به نظر من اين اصلا به دليل شانس نيست و همش حاصل زحمات يه آدم موفقه كه فكر داره، تلاش مي كنه، سطحيات منحرفش نمي كنه و به خوبي مي دونه مي خواد به كجا برسه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خاطر اين الان خيلي طبيعيه كه از شنيدن خبر حضورش توي يه فيلم هاليوودي در كنار بازيگران سرشناس به شدت ذوق زده و خوشحال بشم . و واقعا دلم بخواد كاش امريكا بودم و خود روز 19 مهر مي رفتم سينما و فيلم Body of Lies رو ميديدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i33.tinypic.com/2rokvvq.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 Aug 2008 06:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarchehmf&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>daftarchehmf</dc:creator>
<guid>http://daftarchehmf.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
