تبليغاتX
دفترچه - انتخاب واحد

دفترچه

Image and video hosting by TinyPic

امروز بيست و هشتم مرداد ماه است. روزها به سرعت در حال سپري شدن هستند. امروز برنامه درس هاي ترم جديد را ارائه كرده بودند. رسيد. آن روز كه از خيلي وقت پيش ها منتظرش بودم  رسيد. روز شروع دانشگاه. يك سال خواندم و قبول نشدم. يك سال خواندم و قبول شدم ولي نتوانستم بروم و امسال موقعش رسيد. و جالب است كه امروز فكر مي كردم اگر قبول نشده بودم شايد الان به راحتي جاي ديگري زندگي مي كرديم و چه بسا وضع زندگي مان بهتر بود. چه زندگي بي مزه اي. مدام منتظر زمان رسيدن به خواسته هايت هستي در حالي كه هيچ كدام خواسته هاي اصيل تو نيستند و تو فقط مانند كودكي مي ماني كه صبح، از شدت كلافگيِ از خواب بيدار شدنش بهانه آب نبات چوبي ميگيرد و براي بدست آوردنش اشك مي ريزد و حال آنكه اصلا هم آب نبات چوبي نمي خواهد.

چه مي خواهم واقعا از زندگي ام؟!!

راستي كارمان هم چشم خورد خدا رو شكر. چند روزي است كه به محل كارم كه مي روم تقريبا تا عصر غاز مي چرانم و بسيار بسيار خسته تر از روزهاي قبلي كه فشار كاري بالا بود به خانه بر مي گردم. بديش اين است كه همچنان همه به مانيتور هم ديد دارند و نمي تواني غازهايت را در فضاي اينترنت و يا هر جاي ديگري كه دلت مي خواهد بچراني. و تازه اينكه مدير محترم فرموده اند كه فقط ساعات كار مفيدمان را به عنوان ساعت كار رد كنيم يعني دقيقا بايد بنويسيم كه از چه ساعتي تا چه ساعتي كدام غاز را كجا داشتيم مي چرانديم وگرنه از پول و پله خبري نيست. خداييش خيلي كار سختيه.

 

راستی سعی کردم که زودتر بیام ولی نشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 18:50  توسط مونا  |