دوشنبه هفته پيش اولين روز كاري من بود. يعني امروز يك هفته ميشه كه ميرم سر كار. كارم خيلي سنگين و جديه. روز اول كه رفتم ديدم مانيتورها طوري قرار گرفته كه افراد صفحه مانيتور نفرات جلويي خودشون رو ميبينن. پيش خودم فكر كردم چه بده اين طوري، آدم سختشه بره اينترنت گردي . جايي كه براي من تعيين شد طوري هستش كه كسي به مانيتورم ديد نداره ولي از اون روزي كه رفتم تا حالا فرصت نكردم حتي يك بار صفحه اينترنت رو باز كنم. اونقدر كه كار زياد و جديه. هميشه دنبال همچين كاري بودم. يه كار واقعي كه يه قسمتي از بارش رو دوش توئه و كاملا جديه.
البته توي شرايط فعليم همچين كاري بهم فشار مياره.
پويان رو گذاشتم مهدكودك. حس خوبي نيست. هميشه با خودم درگيرم. نمي دونم كار درستي بوده يا نه. ولي ديگه نمي شد موند توي خونه. تصميمي بود كه ناگزير شدم به گرفتنش. البته خيلي مهد خوبي مي ره. اونجا كاملا خوشحاله. اما . . .
عكس هاش رو مي ذارم اينجا تا از دلش دربياد.



