تبليغاتX
دفترچه - چادر

دفترچه

Image and video hosting by TinyPic

ديشب با يه سري از دوستامون قرار بود بريم بيرون براي شام. من هم قرار شد هماهنگ كنم و بعد بهشون خبر بدم ميريم يا نه. پويان رو پيش مامانم اينا گذاشتيم تا به قول دوستان مجردي! بريم بيرون. و به دوستم خبر دادم كه ما هم ميايم. گفت قرار ساعت ... رستوران ... فقط شرمنده ها بايد موقع وارد شدن چادر سرت باشه، البته بعدش ميشه درآورد ولي فقط براي اينكه موقع ورود گير ندن.

 

فلاش بك مي زنيم...

 

من يه دختر دوم راهنمايي شاد و شنگول هستم و توي محيط باز و شهرك غربي مدرسه مون در حال باز شدن چشم و گوش. خريدن روزنامه هايي كه اون روزا از ساعت خوش چاپ ميشد يه جور كار خلاف محسوب ميشد. معنيش اين بود كه تو نخ هنرپيشه هاش هستي. و يه دكه روزنامه فروشي سر کوچه مدرسه ما بود... هنوز هم بعضي تيكه هاي اون روزنامه رو كه پشت يكي از قاب عكسام قايم ميكردم دارم. يه بستني فروشي هم اون دور و برها بود كه اگه بعد از مدرسه مي رفتي اونجا با دوستات بستني مي خوردي دومين كار خلافي بود كه انجام داده بودي چون معنيش اين بود كه داري ولگردي مي كني... تلفني حرف زدن با دوستاي مدرسه توي خونه هم كار خلاف بعدي بود آخه معنيش اين بود كه داري چرت و پرت بلغور ميكني و نشون ميداد يه خلافي كردي كه داري خاطرشو تلفني مرور مي كني يا نقشه براي خلاف هاي بعدي ميكشي. خووولاصه در همين گير و دارها بود كه ناگهان يه مدرسه غير انتفاعي مذهبي نزديكي هاي خونه ما باز شد. و مادر و پدرم براي جلوگيري از بيشتر منحرف شدن اينجانب، بنده رو به هزار زور و زحمت توي اون مدرسه ثبت نام كردن. و خوب اينجا شروع ماجرا بود. چادر اجباري. چقدر گريه مي كردم اون تابستون. مثل اين بود كه مي خوان ببرنم زندان. دفتر خاطرات رنگ و وارنگم او روزاش همه سياهه و هيچ اثري از خط رنگي توش نيست.

بالاخره مهرماه شروع شد. اولش با اكراه به همه شون نگاه مي كردم. ولي بعد كم كم دخترهاي خيلي مرتب و خوش تيپي رو ديدم كه از اون حس بدم يه خورده كم شد. توي نمازخونه همه ميومدن... بين دو تا نماز يه چيزايي همه با هم مي خوندن... زنگ تفريح كه تموم ميشد و زنگ مي زدن كه بريد سر كلاس همه از حياط مي رفتن ... اينا همه بر عكس رفتارهايي بود كه توي مدرسه قبليم داشتم. اونجا زنگ كلاس رو كه مي زدن مي رفتيم يه گوشه حياط قايم ميشديم تا ناظم گير نده. و ناظم اون بالا خودش رو ميكشت تا ما رو دونه دونه جمع كنه بفرسته كلاس ولي اينجا ناظم با يه صلابتي واميستاد نگاه ميكرد به حياط و همه بدو بدو مي رفتن به سمت كلاس ها. اينجا كسي حرفي از پسر يا زبونم لال دوست پسر نمي زد در حالي كه توي مدرسه قبلي اين موضوع اصلا تنها سوژه اي بود كه براي صحبت كردن وجود داشت. يادمه بعضي بچه ها اسم تك تك پسرهايي رو كه از كوچه مدرسه مون رد ميشدن مي دونستن يا حداقل وانمود مي كردن كه مي دونن. گذشت و گذشت و من بيشتر به فضاي مدرسه جدید عادت كردم. معنويتي كه گاها توي بعضي آدم هاي اون مدرسه مي ديدم منو مجذوب خودش ميكرد.  اواخرش ديگه من هم يكي از اونا شده بودم و هيچ مشكلي نداشتم. وارد دانشگاه شدم. اونجا هم هميشه با يكي از بچه هاي مدرسه ميگشتم و هيچ احساس مشكل نمي كردم.

كم كم زندگي پر رنگ تر شد و ارتباط با دوستاي مدرسه كمتر. و من احساس خلا مي كردم. احساس انزوا. احساس مورد نفرت جامعه بودن. از اينكه توي يه رستوران بخوام با 4 تا مثل خودم غذا بخورم بدم ميومد. از اينكه وقتي وارد مغازه ميشدي فروشنده مواظب بود چيزي زير چادرت قايم نكني بدم ميومد. از اينكه خيلي ها بهت توجه نداشتن بدم ميومد. از اينكه كاري رو ميكردم كه براش دليلي نداشتم بدم ميومد. كاملا سرخورده و منزوي بودم. و غرورم اجازه نمي داد كه بخوام چادرم رو بردارم. هميشه تصور دختر چادري اي كه چادرش رو برميداره و روز به روز بدتر از قبل ميشه يكي از بدترين تصويرهاي ذهنيم بود.

تا اينكه بالاخره اونقدر بزرگ شدم تا اهميت نگاه و تصور ديگران برام كم رنگ شه و اهميت تفكرات و احساسات خودم بيشتر. يه مدت تمام ذهنم مشغول اين قضيه بود. و نه فقط اين قضيه بلكه كل حجاب. اينكه آيا واقعا لازمه من موي خودم رو از نگاه مردها دور نگه دارم. و بالاخره تصميم خودم رو گرفتم و از اون قيد اضافه و به شدت دست و پاگير، و نه فقط دست و پاگير فيزيكي بلكه دست و پاگير روحي، آزاد شدم و چه لذتي داشت. مثل كسي كه از يه خونه اي كه هميشه توش بوده اومده توي فضاي آزاد بيرون. چه لذتي داشت مثل بقيه بودن. چه لذتي داشت عادي بودن. و مهم تر از همه اينكه چه لذتي داشت احساس آزاد شدن از چيزي كه به اون اعتقاد نداري. چه لذتي داشت وقتي مردم به خاطر طرح ا م ن ي ت اجتماعي به چادري ها فحش ميدادن تو چادري نبودي. چه لذتي داشت وقتي يكي رو مي گرفتن و به زور سوارش ميكردن تو مجبور نبودي يواشكي از اون دور و بر ها جيم شي.

 

ديشب ساعت 7 شب: به دوستم خبر دادم كه ما هم ميايم. گفت قرار ساعت ... رستوران ... فقط شرمنده ها بايد موقع وارد شدن چادر سرت باشه، البته بعدش ميشه درآورد ولي فقط براي اينكه موقع ورود گير ندن.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8:35  توسط مونا  |