گاهي احساس مي كنم در قفسم. نه، اصلا وقتي خوب فكر مي كنم ميبينم كه در قفسم. . . آزاد نيستم. نمي دانم چرا. نمي توانم آن طور كه دوست دارم زندگي كنم. چيزهايي را دوست دارم كه خيلي از آن ها دورم و انگار هيچ وقت به آن ها نزديك نمي شوم. زندگي را چه فايده اگر نتوان به آنچه مي خواهي برسي، اگر نتواني آنگونه كه دوست داري باشي و زندگي كني. شنيدن بعضي چيزها، درك بعضي سخن ها، حس برخي حالات چنان شور و اشتياقي در من برمي انگيزد كه با تمام وجود مي خواهم آن را تجربه كنم، اما نمي شود. آزاد نيستم. روحم، وجودم در بند است. رها نيست. چقدر پر از شورم نسبت به خيلي از نداشته هايم.
اصلا نمي دانم كي ام؟! گاهي شك مي كنم كه آيا من همينم كه هستم يا خودم را جاي ايني كه هستم جا مي زنم و در حال بازي كردن نقشم. فكر كنم مشكل همين باشد، من خودم نيستم.
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:12  توسط مونا
|

