تبليغاتX
دفترچه

دفترچه

Image and video hosting by TinyPic

بالاخره راننده شدم. اونم از نوع خوبش. ديروز توي شر شر بارون با وجود پويان توي ماشين حسابي توي خيابونا چرخيدم. البته همين طوري نمي چرخيدم ها، چند تا كار مهم داشتم.

خيلي حس خوبي بهم ميده. رانندگي كردن يه كاري بود كه هميشه برام كابوس بود. يه ترسي داشتم ازش. ولي الان ديگه اون ترسه نيست. تازه خيلي هم احساس تسلط و توانايي ميكنم تو اين زمينه. الان يه دسته گل هم ميفرستم واسه خودم. 

يه پازل سخت 1000 تايي خريدم چند روز پيش (نه خير زينب خانوم، خيلي هم سخته!). چند وقت بود خيلي هوس پازل كرده بودم. از اينكه مجبورت می کنه كلنجار بري براي حل يه مسئله خوشم مياد. از اينكه ذره ذره به اون تصوير درست نزديك ميشي خوشم مياد.

 

همین.

 

(منظورم خداحافظی بود٬ ولی مثل اینکه بیشتر شبیه برف پاک کن ماشین عمل میکنه )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:43  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

سلام

ما برگشتيم.

ديشب ساعت 2 نيمه شب.

چون حس كردم بعضياتون دوست دارين بدونين، اينجا يه كم از برنامه ميگم. برنامه، برنامه 3 روزه چهل چشمه در كردستان بود. چهارشنبه صبح راه افتاديم و جمعه ساعت يك و نيم شب دانشگاه بوديم. ما روز قله تا يه جايي همراه بچه ها رفتيم و بعدش چون سرعتمون كمتر بود از بقيه جدا شديم. پويان رو با آغوش بالا مي برديم و اونم كاملا شاد و خوشحال بود . خيلي طبيعت زيبايي داشت. البته خود محلي ها مي گفتن امسال چون بارندگي كم بوده زياد سرسبز نيست ولي بازم خيلي قشنگ بود. ما حدود سه ساعت صعود کردیم و بعدش ديگه كم كم و تفريحي برگشتيم پایین. مردم اون منطقه خيلي آدم هاي خوش اخلاقي بودند. توي ده كه رد مي شديم همه شون زن و مرد و بچه با روي خوش بهمون سلام  ميكردن. آدم انگار احساس غريبگي نمي كرد.

از دو نفر خيلي بايد تشكر كنم. يكي زينب كه اصلا به خاطر من برنامه رو اومد و به خاطر كمك كردن به ما روز قله بالا نرفت و پيش ما موند . و بعدش مجيد، كه تمام مدت به فكر اين بود كه به من خوش بگذره و خيلي بهم كمك مي كرد، قدر اين مهربوني و از خودگذشتگيت رو خيلي مي دونم .

گروهمون و بچه هاش رو خيلي دوست دارم. خوشحالم كه عضو همچين گروهي هستم با همچين آدمايي. با اينكه توي اين برنامه خيلي بچه ها رو نمي شناختم ولي از خيلي هاشون خوشم اومد و احساس نزديكي مي كردم باهاشون. نمي دونم چي توي اين گروه هست كه انگار يه تيپ آدماي خاصي رو به خودش جذب ميكنه، آدمايي كه من مي پسندم و باهاشون راحتم.

اینم چند تا عکس از برنامه و ...

 

 

 

 

 

 

 

این تامبلینا شستی نیست ها٬ پویانه.

 

 

 

* شاید کم کم عکسهای قبلی رو بردارم تا صفحه ام سنگین نشه و زودتر بیاد بالا.

 

** زینب دوست صمیمی من هستش که توی دانشگاه همیشه با هم بودیم. همون که گروه کوه رو کشف کرد با برنامه کویر.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:50  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic
 

اینم عکس های پویانی

 

 

 


 

خوب٬حالا نوبت خودمه.

يه بار يه آشنايي مي گفت آدم وقتي بچه دار ميشه همه نگاه ها از سمت خود آدم به سمت بچه برمي گرده. وقتي از يه دري وارد يه خونه اي ميشي همه اول به بچه نگاه مي كنن و با اون خوش و بش مي كنن و بعد با تو. حالا حكايت اينجا هم همينجوري شده. شماها كه مياين اينجا اول از همه دنبال عكس جديد پويان مي گرديد و  بعدش نوشته هاي دفترچه.

 

آخر هفته احتمالا بريم كوه. يه برنامه سه روزه با بچه هاي گروهمون. بعد از دو سال و نيم اولين باره كه مي خوام با گروه برنامه برم. پر از هيجانم. بعد از دو سال و نيم.

سر اومد زمستون

شكفته بهارون

گل سرخ خورشيد باز اومد

و شب شد گريزون

...

اين اولين سروديه كه توي برنامه هاي گروه شنيدم. تو گرگ و ميش اول صبح، توي اتوبوس. يهو انگار يه روح تازه توي وجودم شكفت، انگار يه پوسته اي شكافت و يه جوونه اي بيرون زد. جوونه خودم، خود واقعيم، كه هميشه توي پوسته ها خودش رو پنهان مي كرد و هيچ وقت فرصت بروز پيدا نكرده بود.

اين سرود رو اگه شنيده باشين مي دونين، خيلي پر طنين و محكمه.

 

ساقی جون منو به بازي من؟!! دعوت كرده. هر چي فكر مي كنم نمي تونم چيزي بنويسم.

به جاش بنفشه و مرضیه.ا و دن توپولو رو به اين بازي دعوت مي كنم.


 بعدا نوشت:

سه نفری میریم برنامه

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:5  توسط مونا  |