تبليغاتX
دفترچه

دفترچه

Image and video hosting by TinyPic

امروز پنج شنبه است. هجدهم بهمن ماه. يه ماه گذشت. براي پويان، براي من، براي همه. چه زود گذشت.

اينا رو نگاه كنين...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

كم كم داره يه حسي توم شكل ميگيره. يه حسي توم مي جوشه. حس دوست داشتن يه موجودي كه خودت به دنيا آورديش. قبلش هم دوستش داشتم ولي اين حسي كه الان شروع به جوشيدن كرده يه چيز ديگه است. يه چيزي توي درون وجودم شروع به جوشيدن كرده. با حس دوست داشتن یه مرد متفاوته. اون حس آتشينه، شور و حرارت توشه، سركشه، نياز و اشتياق توشه، دوست داري با يه نفر يكي شي. ولي اين حس آرومه، از يه موجودي كه قبلش با هم يكي بودين كم كم جدا مي شي، يه گرمايي، محبتي، ته وجودت جوشش مي كنه. اين حس بهم آرامش ميده، بزرگ ترم ميكنه، قوي ترم مي كنه، انگار روحم رو صاف ميكنه. چه مي دونم، اگه خدايي آفريده اش رو دوست داشته باشه فكر كنم جنسش از همين نوع حس باشه.

 

ديشب موقعي كه پويان و آقاي همسر خواب بودن رفتم  كنار پنجره و خونه هاي دور و برمون رو نگاه كردم. ساعت 12 شب بود و يه سري از خونه ها چراغ هاشون روشن بود. عاشق اون خونه هايي هستم كه تا ساعت 2 و 3 نصفه شب يا حتي بعدش مي بيني چراغ هاشون روشنه. البته نه همه شب ها. ولي يه شب هايي هست كه به خاطر يه چيزي خواب كنار گذاشته میشه. عاشق اينم كه از وقت خوابم براي چيزايي كه دوست دارم خرج كنم. عاشق اينم كه براي لذت بردن٬ خرج كنم. وقتي نصفه شب پا ميشي ميبيني يه خونه اي چراغش روشنه انگار اون خونه يه چيزي، يه حسي بيشتر از بقيه توش هست. اون شبايي كه تا 3 و 4 نصف شب يا بهتره بگم تا صبح با آقاي همسر يا يه دوست بيدار موندم و حرف زديم، فيلم ديديم، درد دل كرديم، موسيقي گوش داديم و ... از بهترين لحظه هاي زندگي من بودن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:47  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

مادر . . . پدر . . . فرزند . . .

 

زندگي . . . زمان . . . حركت . . .  

 

پرسش . . . راه . . . تصميم . . .

 

زندگي . . . زندگي . . . زندگي.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 14:59  توسط مونا  |