تبليغاتX
دفترچه

دفترچه

Image and video hosting by TinyPic

الان پويان 9 روز و 10 ساعتشه. واقعا 9 روز گذشت؟!

 

امروز مامانم كه توي اين مدت پيش ما بود ازمون خداحافظي كرد و رفت. آقاي همسر هم از سه شنبه دوباره رفته سر كار. يعني بعد از اين تعطيليهاي تاسوعا و عاشورا من با پويان توي خونه تنها ميشم. يه خورده سخته ولي خوب حتما زودي راحت ميشه. اين مدت توي خونه، اينكه همه دور هم بوديم خيلي خوش مي گذشت. نه از كار خبري بود و نه از هيچ چيز ناخواسته ديگه ای. توي يه سري كشورهاي پيشرفته به مرد هم مرخصي تولد فرزند داده ميشه. يعني زن و مرد هر دو براي نگهداري بچه توي خونه مي مونن. واقعا الان حس مي كنم كه چقدر حضور همسر آدم توي اين شرايط لازمه و به آدم انرژي و روحيه ميده. اگر حتي براي نگهداري كودك حضورش ضروري نباشه براي روحيه دادن و دلگرمي مادر واقعا حضورش لازمه. حالا اينجا كيه كه به روحيه مادر بخواد اهميت بده. بي خيال بابا خودش كم كم عادت مي كنه.

 

خوب حالا بريم سراغ عكس فرشته كوچولومون، آقا پويان.

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 0:44  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

پويان ساعت يك و ده دقيقه سه شنبه به دنيا اومد.

 

احساسي كه اين روزها دارم رو هيچ جوري نمي تونم توضيح بدم. مثل اينه كه من فعلا روي زميني كه بقيه هستند نيستم و با يه فرشته كوچولو و باباي اون فرشته از روي زمين بقيه آدما و همه ماجراهاي اطراف جدا شدم. برخلاف اينكه مي گن بعد از زايمان ممكنه افسردگي سراغ آدم بياد، من به صورت غیرقابل وصفی احساس شادی می کنم. فكر مي كنم آروم بودن پويان هم روي اين احساسات اثر داره. چون هر وقت گرسنه و تميز باشه كاملا آرومه حتي وقتی کاملا بیداره. چشماش رو كامل باز مي كنه و وقتي صورتت رو توي فاصله ديدرسش قرار مي دي، كاملا نگاه مي كنه و به حرفات گوش مي ده.

 

هنوز فرصت نكردم عكس هايي كه توي اين مدت ازش گرفتيم رو ببينم، به زودي عكس هاش رو مي ذارم تا ببينيد كه يه فرشته چه شكلي مي تونه باشه.

 

راستي، قبل ورود به اتاق عمل يه ده دقيقه اي تنها بودم. اونجا يكي از ليستهايي كه براي دعا كردن يادم بود اون ليست پيوندهاي كنار صفحه بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 8:8  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

امروز دوشنبه است. سه شنبه هفته بعد 3 نفر ميشيم.

 

امروز ياد اين افتادم كه تا حالا چقدر براي اتفاق هاي مختلف توي زندگيم شمارش معكوس و لحظه شماري كردم.

براي باز شدن مدرسه ها وقتي كوچيك بودم،

براي لحظه تحويل سال،

براي كنكور كارشناسي،

براي وقتي كه قرار بود خانواده آقاي همسر براي اولين بار بيان خونمون،

براي روز عروسيمون و شروع زندگي دونفره تو يه خونه جديد،

براي بعضي از بازي هاي تيم ملي توي اون جام جهاني قبليه، (خوب مهم بود برام!)

براي خيلي از ديدارها،

...

 

 اما همه اون اتفاقا اومدن و گذشتن و زندگي ادامه پيدا كرده. انگار هيچ اتفاقي بعد از واقع شدن ديگه اونقدرها هم بزرگ و عجيب به نظر نمي رسه اما قبلش مثل يه موج٬ هيجانش هي بزرگ و بزرگتر ميشه.

اين هيجانا رو دوست دارم ولي. زندگي كه داره كار خودشو مي كنه٬ چه ما هيجان داشته باشيم چه نه. پس بذار لااقل ما براي خودمون خوش باشيم.

 

فقط 8 روز ديگه تا اومدن پويان باقي مونده.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:10  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

امروز پنجم دي ماه است.

روزي كه شهري سخت لرزيد. همه چيزش لرزيد. زمين و آسمان و تن و قلب آدميانش. و ايمان بسياري مردمان نيز. فاجعه اي كه همه چيز را لرزاند.

 

 

چقدر خوبه كه يه دوست صميمي دارم و همسري كه همه چيز رو مي فهمه.

چقدر خوبه كه يكي رو داشته باشي كه بتوني باهاش حرف بزني و اون بفهمه كه تو چي مي گي. چقدر خوبه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 13:32  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic
دیشب می خواستم کل وبلاگ رو حذف کنم.

اما چون نمی خوام شتابزده تصمیم گرفته باشم٬ فعلا همشو می فرستم توی آرشیو٬ تابعد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 10:12  توسط مونا 

Image and video hosting by TinyPic

ديگه كم كم بايد براي نقش جديد آماده بشم. حالا ديگه حس مي كنم سرعت پيشرفت زمان زياد شده. بابا يه خورده آروم تر، چه خبره؟! يه موقع هايي دلم مي خواد به همه چي بگم يه دقيقه اون طرف رو نگاه كن و بعد يواشكي از اين وضعيت فرار كنم و وقتي بقيه روشون رو برگردوندن من ديگه اونجا نباشم.

 

راستي با جناب همسر قرار گذاشتيم از اين به بعد هر سال از 18 تا 29 دي ماه رو به عنوان جشن هاي 11 روزه خانوادگي خوش بگذرونيم. 18 ام كه تولد پويانه، دو روز بعدش تولد باباي پويانه و 29 ام هم سالگرد ازدواج پدر و مادر پويانه. به خاطر همين رفتيم يه سري وسايل تزييني خريديم و من شروع كردم به تزيين كردن خونه و بسته بندي كردن كادوها براي جشن هاي خانوادگي مون. اگه بتونم يه برنامه مسافرت هم هر سال توي همين مدت جشن هاي 11 روزه جا بندازم خيلي خوب ميشه.

 

راستي الان ديگه كم كم امتحاناي پايان ترم داره شروع ميشه و بنده هم  اگه مرخصي نبودم  الان بايد براي امتحانا خودم رو آماده مي كردم. ولي به جاش دارم براي جشن هاي 11 روزه خودم رو آماده مي كنم. whistling تازه ترم بعد رو هم بايد مرخصي بگيرم. اين طوري يعني دقيقا با ورودي هاي سال بعد كلاسام شروع ميشه. اون موقع پويان 9 ماهشه. فكرشو بكن.

 

اين مدت كه سر كار نرفتم، واقعا متنبه شدم از اينكه قبلا از كار فرار مي كردم. shame on youالان خيلي دوباره دلم مي خواد برم سر كار. ولي يه كاري كه واقعا دوست داشته باشم. از طرف ديگه يه موقع هايي به apply كردن هم فكر مي كنم. مي ترسم بعدنا از اينكه همچين فرصتي رو براي به دست آوردن تجربه يه نوع زندگي ديگه از دست داديم پشيمون شيم.

 

اون روزشمار اون بالا هم روي اعصابه آدمه ها. هر روز صبح پا ميشم ميبينم يه روز رفته جلو، بيشتر هول مي كنم. خوبه ولي، به هر حال اگه اينو اينجا نمي ذاشتم الان روي ديوار اتاقمون يكيشو گذاشته بودم. چي ميگن به اين بيماري كه توش دوست داري خودتو آزار بدي؟! I don't know - New!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 13:6  توسط مونا  |