من و دوستم ترم اول![]()
من توي دانشگاه يه دوست صميمي داشتم كه به خصوص ترم اول همش با هم مشغول مسخره بازي و خنده و اينا بوديم.خلاصه خوش بوديم با هم و از فعاليت هاي فوق برنامه دانشگاه و جوّش هم زياد خوشمون نميومد.
يك پيشنهاد![]()
يه شب يكي از هم كلاسي هامون زنگ زد به من و گفت كه براي برنامه كوير گروه كوه ثبت نام كرده و قراره فردا برن كوير ولي اون مشكلي براش پيش اومده و نمي تونه بره. گفت كه من اگه مي تونم جاي اون برم. ولي من با خصوصياتي كه دارم نمي تونستم يهويي شب تصميم بگيرم كه صبح برم كوير! اصلا نمي دونستم برنامه چي هست و توي اين فضاهاي طبيعت گردي و اين جور چيزا هم نبودم هيچ وقت. حتي اهل پياده روي هم نبودم . هميشه با ماشين از خود مبدا تا خود مقصد رو مي رفتم.
خلاصه من گفتم كه نمي تونم برم و قرار شد اون به همون دوست صميمي ام زنگ بزنه. دوست صميمي من خيلي آدم راحتي بود. زود تصميم مي گرفت و زياد احتياجي نبود از قبل يه چيزي رو برنامه ريزي كرده باشه. به اين ترتيب قرار شد كه دوستم فردا صبحش با بچه هاي گروه كوه بره كوير ...و رفت. بماند كه فردا صبحش نمي خواستن ببرنش و گفتن يعني چي كه همين طوري يكي جاشو با تو عوض كرده؟ اين برنامه كلي متقاضي و اينا داشته و خلاصه... با پا در ميوني يكي از بچه هاي گروه بالاخره دوستم باهاشون راهي ميشه.
فرايند جذب![]()
دوستم خيلي از برنامه خوشش اومده بود و مدام از بچه ها و جو برنامه و همه چي تعريف مي كرد. كم كم با بچه هاي بيشتري از گروه كوه آشنا شد و چند تا برنامه ديگه هم رفت. منم خيلي دوست داشتم برنامه ها رو برم ولي پدرم برنامه هايي رو كه شب ماني توي كوه داشت نمي ذاشت برم و در نتيجه من هيچ برنامه اي نمي تونستم برم چون همه برنامه ها شب ماني داشتن خوب.![]()
خلاصه، من بعد از مدت ها كار كردن روي مامانم و مامانم بعد از مدت ها كار كردن روي بابام تونستيم اجازه يه برنامه چند روزه رو بعد از حدود 6 ماه از پدرم بگيريم. اون برنامه سبلان بود، 18ام تا 21 ام تير 81.
سبلان 81 ![]()
روز اول برنامه تمام مدت توي راه تهران به اردبيل بوديم و بيشتر توي اتوبوس بوديم. روز دوم برنامه اولين روز صعود بود. ما صعودمون از قطورسوئي شروع مي شد. نمي دونم صعود تا پناهگاه چند ساعت طول كشيد ولي تجربه اي تكرار نشدني و منحصر به فرد رو براي من به وجود آورد. تجربه نهايت خستگي و بي رمقي. خيلي جالب بود. يادمه كه آخراي مسير يه جايي بوديم كه ديگه پناهگاه ديده ميشد ولي من حتي يه قدم هم نمي تونستم بردارم. يعني واقعا نمي تونستم. انگار ديگه هيچ انرژي اي توي هيچ سلولي از بدنم نبود. حتي روي پاهام هم نمي تونستم صاف وايسم.
خيلي وضعيت بدي بود. به نظرم محال ميومد كه بتونم به پناهگاه برسم. بديش اين بود كه اون كسي كه عقب همراه ما مونده بود و به اصطلاح عقب دار بود هم اصلا اين وضعيت رو درك نمي كرد. فكر مي كرد ما داريم لوس بازي درمياريم و از ما لجش گرفته بود. خلاصه بالاخره يه ماشيني سر و كله اش پيدا شد و ما رو برد پناهگاه.
پناهگاه! ![]()
من پامو كه توي پناهگاه گذاشتم برگشتم بيرون. باورم نمي شد همچين جايي باشه. هميشه فكر مي كردم كه پناهگاه يه جاي مرتب و منظم و راحتي براي استراحته. اون همه آدم داشتن توي هم وول مي خوردن و ما هم بايد شب رو بين همين آدما مي خوابيديم. شوكه شده بودم حسابي. همش تو دلم مي گفتم كه ديدي بابام حق داشت و به خودم ناسزا مي گفتم.
عقب دار روز قله![]()
صبح كه از خواب پا شدم همه چي يادم رفته بود انگار. مي ترسيدم كه ما رو با خودشون نبرن. ولي كسي چيزي نگفت و ما هم همراه بقيه راهي قله شديم.
توي مسير يه جايي همون اولا، من يه جا زانوم آسيب ديد و باعث شد از بقيه بچه ها عقب بيافتم، خوب براي كسي كه سابقه پياده روي هم نداشته حتي، طبيعي بود واقعا.
عقب دار روز قله برخلاف عقب دار روز قبل، خيلي خوش برخورد و با حوصله بود. تكنيك هاي صعود و درست قدم برداشتن رو بهم ياد مي داد. جالبه كه دوستم قبلا در مورد اين آدم گفته بود كه زياد آدم جالبي نيست و بداخلاقه. بعدن فهميدم علتش هم اين بوده كه يه بار ديده بود باهمون عقب دار ديروزي داشته بحث و جدل مي كرده. خلاصه هر چي بيشتر گذشت من بيشتر مي ديدم كه نه بابا اين بنده خدا اصلا بد اخلاق نيست و كلي هم مهربون و خوش اخلاقه ولي خوب كلا جدي بود و اهل قاطي شدن با دخترا هم نبود. براي ياد گرفتن طرز صحيح حركت و آهنگ تنفس من يه مدت پشت سر همين عقب داره حركت مي كردم.
اين عقب دار كه اون روز همراه برنامه بود همون كسيه كه الان همراه كل زندگي من شده.![]()
خیلی دیگه طولانی شد انگار...![]()

