ديروز وقت دكترم بود. خدا رو شكر اين دفعه خيلي بهتر بود. همه سئوالام رو پرسيدم و كلا همه چي خوب بود. غير از منشي يه كه از اينكه زيادي به موقع رفته بودم و زودتر نرفته بودم توي نوبت بشينم٬ حرصش گرفته بود و نوبت 4 امم رو مي خواست بكنه 14 ام !
.
بالاخره تاريخ تشريف فرمايي آقا مشخص شد. بين 18 تا 20 دي.
البته خودم دوست دارم 18 ام بشه. آخه نميشه كه پدر و پسر متولد يه روز باشن، ميشه؟! اما از اونجا كه تاريخ تشريف فرمايي خواهرزاده گرامي هم 15 ام دي ماه تعيين شده، خوب به هر حال براي جلوگيري از ايجاد تداخل! دور و بری ها همون 20 ام رو پيشنهاد مي كنن. ولي فكر نكنم آخرشم زير بار 20 ام برم. همون روي 18 ام حساب كنين.![]()
از ديروز انگار فكرم رو فرستادن توي اون روزا. همه چي رو با جزيياتش تصور مي كنم. از لحظه خارج شدن از خونه و كارايي كه قبلش بايد بكنم، تا توي بيمارستان و حتي اينكه چه اتفاقايي برام مي افته موقعي كه بي هوشم و ... تا موقعي كه بر مي گردم خونه و ماجراهاي بعدش. هر كاري مي كنم از اين فضا نميام بيرون. فقط هر دفعه دوباره جزييات رو مرور مي كنم و دقيق ترش مي كنم توي ذهنم.
آخ ديرم شد دیگه، بايد برم. ![]()

