تبليغاتX
دفترچه

دفترچه

Image and video hosting by TinyPic

ديروز وقت دكترم بود. خدا رو شكر اين دفعه خيلي بهتر بود. همه سئوالام رو پرسيدم و كلا همه چي خوب بود. غير از منشي يه كه از اينكه زيادي به موقع رفته بودم و زودتر نرفته بودم توي نوبت بشينم٬ حرصش گرفته بود و نوبت 4 امم رو مي خواست بكنه 14 ام ! .

بالاخره تاريخ تشريف فرمايي آقا مشخص شد. بين 18 تا 20 دي. البته خودم دوست دارم  18 ام بشه. آخه نميشه كه پدر و پسر متولد يه روز باشن، ميشه؟! اما از اونجا كه تاريخ تشريف فرمايي خواهرزاده گرامي هم 15 ام دي ماه تعيين شده، خوب به هر حال براي جلوگيري از ايجاد تداخل! دور و بری ها همون 20 ام رو پيشنهاد مي كنن. ولي فكر نكنم آخرشم زير بار 20 ام برم. همون روي 18 ام حساب كنين.

 

از ديروز انگار فكرم رو فرستادن توي اون روزا. همه چي رو با جزيياتش تصور مي كنم. از لحظه خارج شدن از خونه و كارايي كه قبلش بايد بكنم، تا توي بيمارستان و حتي اينكه چه اتفاقايي برام مي افته موقعي كه بي هوشم و ... تا موقعي كه بر مي گردم خونه و ماجراهاي بعدش. هر كاري مي كنم از اين فضا نميام بيرون. فقط هر دفعه دوباره جزييات رو مرور مي كنم و دقيق ترش مي كنم توي ذهنم.

 

آخ ديرم شد دیگه، بايد برم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 10:4  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

روزها و شب ها مي آيند و مي روند، آدم ها مي آيند و مي روند و به دنبال همه اين ها پيشامدهايي به هزاران هزار هزار گونه مختلف مي آيند و مي روند.

و چيزي به نام زندگي در اين ميان ادامه دارد.

و تو بخشي كوچك از اين حادثه اي.

نمي داني از كجا آمده اي، چرا و به كجا خواهي رفت.

سخت حيراني.

 

غوغاي كوچه و خيابان، هياهوي حضور زنده هايي بسيار در اطراف، و تو سخت حيراني.

 

آيا اصلا جوابي هست؟

آيا هر جوابي، توجيهي راضي كننده در زماني خاص براي عده اي خاص نبوده است؟

در جستجوي جوابي كه به امكان دست يافتن به آن شك داري، آه كه چه سخت حيراني.

 

و تو انگار چاره اي جز بي حركت ماندن نداري.

هيچ يقيني نيست.

هر يقين، به كشيدن ديواري به روي حقايقي كه در پس آن است مي ماند.

زمان ثانيه اي درنگ ندارد.

 

روزها و شب ها مي آيند و مي روند و چيزي به نام زندگي در اين ميان ادامه دارد و تو هم چنان سخت حيراني.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 13:57  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

دو ماه ديگه مونده. خدا رو شكر يه ماه از اون سه ماه آخر كه ميگن سخته گذشت. ديگه كم كم اين بي سر و صدايي ها داره تموم ميشه. هر چند از سر و صدا زیاد خوشم نمياد ولي تصور صداي يه كوچولوي جديد توي خونه هيجان انگيزه.

 

همه دور و بري هام اين چند روز رو رفتن مسافرت ولي من مي ترسيدم توي ماشين طولاني بشينم. خيلي دلم مسافرت و به خصوص هواي پاك و كوهي كلاردشت رو مي خواست. هر وقت مي رم اونجا تمام مدت احساس آرامش دارم. توي فكرم هيچ دغدغه و آشوبي نيست انگار. فقط آرامش. فكر كردنم اونجا خيلي آسون تره، چون آشفتگي هاي ذهنيم همه مي رن كنار. اونجا خواب هم خيلي مي چسبه. از پنجره كه بيرون رو نگاه مي كني درختا رو  مي بيني كه برگهاشون زير نور تازه خورشيد داره برق مي زنه و نسيم خنك اونجا هم داره تكونشون مي ده و صداي لالايي برات درست مي كنه. اگه بعد از ظهر باشه و اون چوپونه هم گوسفنداش رو اورده باشه كه صداي زنگوله و بع بع گوسفندا هم به همه چيزاي خوب ديگه اضافه ميشه. وقتي توي ايوون مي شيني٬ اون منظره تپه روبه رويي مي بردت پيش خودش و صداي هيچ چيز نمياد به جز روح آروم و پرمعماي طبيعت. صداي جيرجيرك ها لابه لاي علفهاي باغچه. صداي شلپ شلپ آبي كه از توي جوی رد ميشه... رنگ همه چي واقعيه و باهات حرف مي زنه. يه خنكي مطبوع هميشه توي هوا هست. كلا انگار روحت مياد مي چسبه به پوستت.

آخيش چه خوب شد تعريف كردم. انگار يه سر رفتم و برگشتم. راست ميگن كه وصف العيش، نصف العيشه ها ...

 

پي نوشت: دلم فيلم خوب مي خواد. اگه سراغ دارين معرفي كنين.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 13:51  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic
  • چهارشنبه رفتم سر كار و از مديرمون و بچه ها خداحافظي كردم. بالاخره رسما خونه نشيني شروع شد. نمي دونم ديگه هيچ وقت به اون جور فضاي كاري برمي گردم يا نه. يه فكرايي براي زمينه كاري آينده توي كله امه كه البته هنوز به تصميم قطعي در موردش نرسيدم. ولي ترجيح خودم اينه كه ديگه به اون جور فضاهاي شركتي و اداره اي برنگردم. دلم مي خواد يه كاري بكنم كه دوست داشته باشم. يه كاري كه خودم بهش جهت بدم و پيش ببرمش. يه كاري كه ازش لذت ببرم.

   امروز دوباره شنبه است. شروع يه هفته جديد.

  • يه موقع هايي يه جور ترس يا احساس نامطبوع قوي نسبت به يه چيزي يا اتفاقي توي وجود آدمه كه نمي دوني از كجا اومده. ترسي كه با منطق نمي شه باهاش برخورد كرد. هر وقت حرفي از اون ماجرا ميشه يه جور احساس تشويش وجودت رو پر مي كنه. هر چي با خودت كلنجار مي ري و سعي مي كني اون ماجرا رو براي خودت عادي كني، باز وقتي يادش مي افتي اون حس نامطبوع مياد سراغت. انگار تنها راهش اينه كه اون چيز يا ماجرا از واقعيات زندگي حذف شه. و خوب همچين چيزي هم كه ممكن نيست، چون واقعيات همون طور كه خودشون مي خوان هستن و اين تويي كه بايد يه جوري باهاشون كنار بياي. به هر حال زندگيه ديگه...
  • از اونجا كه بسياري از مناسبتهاي خانوادگي ما داره توي دي ماه واقع ميشه، از حالا بايد به فكر خريد هديه براي اون روزا باشم. هميشه دوست داشتم تولد افراد خانواده و بقيه اتفاقا توي فصلهاي مختلف سال پخش باشه كه چند وقت يه بار باعث خوشحالي و كادوبازي بشه. ولي هر چي ميره جلو ميبينم كه همه ماجراها نه فقط توي زمستون بلكه فقط توي دي ماه داره اتفاق مي افته. خوشحالم كه خودم يك تنه در مقابل اين دي ماهي ها و اتفاق هاي دي ماه توي خرداد به دنيا اومدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 19:21  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

 

امروز از صبح انگار هوا گرفته. شايدم به خاطر اين شيشه هاي رفلكس باشه. واقعا كه مسخره اند. به خاطر اينكه از بيرون خونه قشنگ تر به نظر بياد و يا هر دليل ديگه اي، آدم هاي توي خونه بايد دق كنند از بي نوري.

 

دلم واسه اون روزا توي دانشگاه تنگ شده. هر روز از صبح تا شب دانشگاه بوديم. چقدر خوش مي گذشت. سر كلاس هم نمي رفتيم ها، فقط مي رفتيم دانشگاه. گروه كوه، بوفه، دلگشا.. نمي دونم چه مهره ماري بود توي اين گروه، كه اصلا از توي اتاق نشستن خسته نمي شدم. هر چي كه بود خيلي خوش مي گذشت. اون دور هم نشستن ها، اون دعوا مرافعه ها، اون شيريني گرفتن هاي زوركي از بچه ها، اون حرف زدن هاي بيرون اتاقي، اون تا نصفه شب موندن ها و چك و چونه زدن ها با نگهبان ساختمون براي بيشتر موندن، اون غرغرهاي بابام از دير خونه رفتن ها... . تابستون و زمستون هم نداشت ديگه. يعني ما تابستون هم مثل بقيه سال دانشگاه مي رفتيم و خوب اينجا بود كه مشخص مي شد به جاي درس خوندن و سر كلاس رفتن داريم يه كاراي ديگه اي مي كنيم . بچه هاي دانشكده رو اصلا درست حسابي نمي شناختم. حتي با خيلي هاشون سلام عليك هم نداشتم. همه چي فقط گروه كوه بود. اما حالا ديگه اون روزا و اون همه شور و شوق تموم شده، براي هميشه. ديگه اون خوشي هاي بي دغدغه، اون عشقولك بازي ها، اون بي خيال گشتن ها تموم شده. زندگي جدي شده، دور و بري ها همه بزرگ شدن، هركي رفته سراغ زندگي جدي خودش و داره تيكه هاي جديدي از زندگي رو تجربه مي كنه. اون تيكه از زندگي براي همه  آدم هاي اون روزا ديگه تموم شده.

...همينه ديگه مياد و ميره...

 

پی نوشت: راستي ديشب توي يكي از اين برنامه هاي فوتبالي تلويزيون داشت يه تيكه هايي از فوتبال خانوم ها رو نشون مي داد. بعدش هم فهميدم كه دو ساله تيم ملي فوتبال خانوم ها داريم و اينكه الان دارن توي بازي هاي مقدماتي جام ملت ها شركت مي كنند. امروز با تيم ملي هند توي ايران مسابقه دارن. جالبه. خبر نداشتم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:36  توسط مونا  |