تبليغاتX
دفترچه

دفترچه

Image and video hosting by TinyPic

دوشنبه 28 هفته تموم ميشه يعني شش ماه و يك هفته و دو روز. ديگه زياد نمونده. يه چشم به هم زدن.

 

همه چي زود مياد و ميره و همين طوري عمر مي گذره. ديروز يه دفتر خاطراتي كه از آذر سال 82 توش نوشته بودم تموم شد. حس جالبي بود. توي اين چهار سال خيلي اتفاقا افتاده بود. شايد اگه اون موقع كه اون دفتر رو شروع كرده بودم بهم مي گفتن مهر سال 86 فكر مي كني توي چه موقعيتي باشي؟ ، اصلا شرايط فعليم رو تصور نمي كردم، اصلا.

 

زندگي آدما پر شده از اتفاقايي كه خودشون ازش بي خبرن. يه موقع هايي مي بيني يه اتفاق مهمي كه توي زندگيت افتاده٬ اگه يه جا٬ يه تصميمي رو يه جور ديگه گرفته بودي٬ اون اتفاق برات نمي افتاد. يعني تصميم هايي كه آدم مي ­گيره، حتي كوچك ترين ها و كم اهميت هاش هم روي كل جرياني كه توي زندگي پيش مياد اثر گذارن.

 

در جنگل پاييزي دو راه پيش پايم گشوده شد

و من دلگير از اين كه نمي توانم يك تنه

هر دو راه را در پيش گيرم، ديري برجاي ماندم

و به يكي از آن دو  تا آن جا كه در ديدرس بود، نگريستم

تا آن جا كه لابه لاي بوته ها مي پيچيد

 

آن گاه در راه ديگر پاي نهادم

و شايد اين انتخاب بجايي بود

زيرا علف هاي لگد نشده آن راه، گام هاي رهروي را مي طلبيد

...

 

...

آري، راه نخست را به اميد روزي ديگر وانهادم

گرچه مي دانستم كه هر راه، راه ها به دنبال دارد

و هماندم ترديد كردم كه هيچگاه بازگشتي در كار باشد.

 

شايد سال ها پس از اين، در جايي

با دريغ بگويم كه

در جنگل پاييزي، دو راه پيش پايم گشوده شد

و من به راهي كه كمتر رهروي داشت، گام نهادم

و اين همه دگرگوني از آن جا پديد آمده است.

 

بخش هايي از قطعه راه ناپيموده اثر رابرت فراست، ترجمه محمد باقري.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:52  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

امروز رفته بودم دكتر. دكترم خيلي كارش خوبه، ولي آدم نيست. هر دفعه ميرم پيشش اعصابم خورد ميشه. الان كلي عصبي هستم.

 

اصلا نه حرفي مي زنه، نه به سئوالاتت اهميتي مي ده، نه نگراني هاتو درك مي­كنه. تازه امروز فهميدم دفعه پيش يه سري داروها رو هم برام ننوشته بوده كه بايد مي نوشته. ويزيتش هم كلي از جاهاي ديگه گرون تره. وقتي كارش تموم ميشه مي گه به سلامت، بدون اينكه از تو پرسيده باشه سئوالي داري يا نه. من كه هر دفعه وقتي ميگه به سلامت كلي حرف نگفته دارم ولي اگه بخواي ادامه بدي به حرف زدن، برخوردش جوريه كه انگار مي خواي كنه شي و وقتش رو بگيري. تازه بگذريم از اينكه از وقتي مياد توي مطب تا شروع كنه به ويزيت، ممكنه يه ساعت طول بكشه و اينكه تازه بعد از اينم كه رفتي توي اتاق ممكنه يكي زنگ بزنه و كلي بخواد باهاش خوش و بش كنه. با اين وجود كلي هم مريض داره، حتي از شهرهاي ديگه براي ويزيتش ميان. خيلي حس بدي بهم دست مي­ده از اينكه مجبور بشم يه آدم يا موقعيتي رو كه اذيتم مي­كنه تحمل كنم ٬ فقط به خاطر اینکه کارم گیره.

 

ياد آرايشگاه عروسيم مي افتم اونم دقيقا همين حس رو بهم می داد. حس گير كردن توي يه موقعيت افتضاحي كه مجبوري تحملش كني. گير كردن زير دست كسي كه كارش خوبه٬ ولي آدم نيست. تازه اون روز يادمه از نتيجه كارشم زياد راضي نبودم. در تمام طول اون ۶-۵ ساعت نه حرفي باهام زده بود، نه نظري ازم پرسيده بود و نه هيچ ارتباط ديگه اي، حتي يه لبخند.

 

اين جور آدم ها انگار توي يه موقعيتي قرار گرفتن كه جنبه اش رو ندارن. انگار آدم حس مي­كنه با يه آدم عقده اي و مشكل داري طرف شده. خدا كنه  كار هیچ كسي پيش اين جور ...ها گير نكنه كه خيلي عذابه واقعا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 19:44  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic
امروز دوست داشتم می رفتم دنبال یه کاری که چند وقته توی فکرشم. ولی لازمه اش این بود که ماشین داشته باشم تا بتونم تمام کوچه٬ پس کوچه های دور و بر رو سر بزنم. اما من که خِیر سرم یه دو٬ سه سالی میشه که گواهی رانندگی ام رو گرفتم ولی غیر از یکی دو بار اونم موقعی که هیچ وسیله نقلیه دیگه ای توی خیابون نبوده رانندگی نکردم. البته اینم باید بگم که قبل از اون٬ یه بار که با ماشین مامانم اینا از کوچه خارج می شدم (فرداش امتحان رانندگی داشتم)٬ زدم جلوی ماشینمونو صاف کردم.

 اصلا انگار این پشت فرمون نشستن یه کابوس شده برام. تصور اینکه چه جوری و کی باید دنده رو عوض کنم٬ نیم کلاج توی یه ترافیک سربالایی٬ توی میدون ها از لای ماشین های وحشی رد شدن ... وای وای وای.

ولی خداییش همه اینایی که الان پشت ماشین می شینن هم که خیلی آدمهای خفن و با استعدادی نیستن. این همه ماشین٬ این همه راننده! بالاخره منم یه روز راننده میشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 12:9  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic
چند روزیه که همش دارم به موقعی که پویان میاد فکر می کنم. نمی دونم وقتی میاد چه جوری میشه. چقدر از خودم و وقتم رو قراره بگیره. دوست ندارم مثل بعضی از اطرافیانم بشم که وقتی نگاشون می کنی انگار یه کوه داره رو دوششون سنگینی می کنه. دوست دارم خوش بگذرونم باهاش. دوست دارم یه اتفاق خوب باشه. خیلی برام مهمه که بتونم حسابی از پسش بر بیام و کم نیارم. فعلا که حس خوبی دارم و امیدوارم.

از همین حالا حس می کنم که دارم بزرگ تر می شم. اینم از اون اتفاقاییه که وقتی قبل و بعدش به خودت نگاه می کنی می بینی که کلی فرق کردی و بزرگ تر شدی انگار. عمیق تر٬ وسیع تر ...

اگه می شد٬ دوست داشتم همین حالا بیاد. آخه٬ هم کلی هیجان دارم و هم اینکه این مدت خیلی حال و روزم نسبت به قبل بهتره٬ هم از نظر فیزیکی و هم از نظر روحی. دوست دارم زودتر بیاد ببینم چی کار می کنم باهاش. می ترسم آخراش دوباره اوضاعم خراب شه.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 15:7  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic
اموز دوباره سرِ کار نرفتم. نمی دونم چرا اینطوریه. منتظرم تقّی به توقّی بخوره تا تعطیل کنم. یه موقع هایی به اونایی فکر می کنم که کلی دنبال یه کاری می گردن تا یه جوری زندگیشون رو بگردونن و باز هم با یه حقوقی پایین تر از اینی که من می تونم بگیرم کار می کنن. اونوقت عذاب وجدان می گیرم انگار. ولی بعدش فکر می کنم خوب چرا آدم باید وقتش رو صرف کاری کنه که تنها فایده اش پوله؟! چرا آدم باید به این اجبار تن بده؟ حیف نیست که آدم زندگیشو اینجوری بگذرونه؟

کاشکی می شد آدمها از همون کاری پول دربیارن که دوست دارن انجامش بدن. کاشکی هر کی سرِ جای خودش بود. کاشکی هر کی همون رشته ای رو می خوند که بهش علاقه داشت...

ولی شاید بشه کم کم  برگشت سرِ اون جای اصلی. اون جایی که آدم توش احساس رضایت داره. وقتی صبح ساعت زنگ می زنه زودی پاشی و کلی خوشحال باشی از اینکه امروز می خوای بری دنبال یه کارایی که دوستشون داری و می دونی برای چی می خوای انجامشون بدی. شاید بشه از توی همون کارایی که دوست داری٬ درآمد داشته باشی. شاید بشه بدونی چی کار می خوای بکنی و همون کاری رو بکنی که می خوای. شاید بشه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:2  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic
خوبه اول از همه درباره چرایی اومدنم به این فضا بگم.

نوعی احساس نیاز به برقرار کردن ارتباط با دیگران و ارائه خود٬ باعث شد تصمیم به نوشتن توی این فضا بکنم. برای کسی که زیاد عادت نداره توی جمع حرفی بزنه شاید این جا حرف زدن یه جورایی جای اون کم گویی ها رو پر کنه.

عادتِ نوشتن رو از قبل هم داشتم٬ اما فقط برای خودم. حالا دوست دارم یه چیزایی رو هم اینجا بنویسم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 15:42  توسط مونا  |