دوشنبه 28 هفته تموم ميشه يعني شش ماه و يك هفته و دو روز. ديگه زياد نمونده. يه چشم به هم زدن.
همه چي زود مياد و ميره و همين طوري عمر مي گذره. ديروز يه دفتر خاطراتي كه از آذر سال 82 توش نوشته بودم تموم شد. حس جالبي بود. توي اين چهار سال خيلي اتفاقا افتاده بود. شايد اگه اون موقع كه اون دفتر رو شروع كرده بودم بهم مي گفتن مهر سال 86 فكر مي كني توي چه موقعيتي باشي؟ ، اصلا شرايط فعليم رو تصور نمي كردم، اصلا.
زندگي آدما پر شده از اتفاقايي كه خودشون ازش بي خبرن. يه موقع هايي مي بيني يه اتفاق مهمي كه توي زندگيت افتاده٬ اگه يه جا٬ يه تصميمي رو يه جور ديگه گرفته بودي٬ اون اتفاق برات نمي افتاد. يعني تصميم هايي كه آدم مي گيره، حتي كوچك ترين ها و كم اهميت هاش هم روي كل جرياني كه توي زندگي پيش مياد اثر گذارن.
در جنگل پاييزي دو راه پيش پايم گشوده شد
و من دلگير از اين كه نمي توانم يك تنه
هر دو راه را در پيش گيرم، ديري برجاي ماندم
و به يكي از آن دو تا آن جا كه در ديدرس بود، نگريستم
تا آن جا كه لابه لاي بوته ها مي پيچيد
آن گاه در راه ديگر پاي نهادم
و شايد اين انتخاب بجايي بود
زيرا علف هاي لگد نشده آن راه، گام هاي رهروي را مي طلبيد
...
...
آري، راه نخست را به اميد روزي ديگر وانهادم
گرچه مي دانستم كه هر راه، راه ها به دنبال دارد
و هماندم ترديد كردم كه هيچگاه بازگشتي در كار باشد.
شايد سال ها پس از اين، در جايي
با دريغ بگويم كه
در جنگل پاييزي، دو راه پيش پايم گشوده شد
و من به راهي كه كمتر رهروي داشت، گام نهادم
و اين همه دگرگوني از آن جا پديد آمده است.
بخش هايي از قطعه راه ناپيموده اثر رابرت فراست، ترجمه محمد باقري.
