تبليغاتX
دفترچه

دفترچه

Image and video hosting by TinyPic

گلشيفته فراهاني بازيگر محبوب منه. كلا توي كار طرفداري از هنرپيشه و فوتباليست و اينا نيستم ولي از همون نقش ميم در فيلم درخت گلابي از اين بشر به شدت خوشم اومد. و رفته رفته توان بازيگري، شخصيت و سطحي نبودنش به شدت برام  جالب ترش كرد. شايد به دليل هم سن بودن (يك ماه تفاوت سني) هم باشه كه اينقدر توجه ام رو به خودش جلب مي كنه. پيشرفتش توي كار به شدت محسوسه و به نظر من اين اصلا به دليل شانس نيست و همش حاصل زحمات يه آدم موفقه كه فكر داره، تلاش مي كنه، سطحيات منحرفش نمي كنه و به خوبي مي دونه مي خواد به كجا برسه.

به خاطر اين الان خيلي طبيعيه كه از شنيدن خبر حضورش توي يه فيلم هاليوودي در كنار بازيگران سرشناس به شدت ذوق زده و خوشحال بشم . و واقعا دلم بخواد كاش امريكا بودم و خود روز 19 مهر مي رفتم سينما و فيلم Body of Lies رو ميديدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 9:38  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

امروز بيست و هشتم مرداد ماه است. روزها به سرعت در حال سپري شدن هستند. امروز برنامه درس هاي ترم جديد را ارائه كرده بودند. رسيد. آن روز كه از خيلي وقت پيش ها منتظرش بودم  رسيد. روز شروع دانشگاه. يك سال خواندم و قبول نشدم. يك سال خواندم و قبول شدم ولي نتوانستم بروم و امسال موقعش رسيد. و جالب است كه امروز فكر مي كردم اگر قبول نشده بودم شايد الان به راحتي جاي ديگري زندگي مي كرديم و چه بسا وضع زندگي مان بهتر بود. چه زندگي بي مزه اي. مدام منتظر زمان رسيدن به خواسته هايت هستي در حالي كه هيچ كدام خواسته هاي اصيل تو نيستند و تو فقط مانند كودكي مي ماني كه صبح، از شدت كلافگيِ از خواب بيدار شدنش بهانه آب نبات چوبي ميگيرد و براي بدست آوردنش اشك مي ريزد و حال آنكه اصلا هم آب نبات چوبي نمي خواهد.

چه مي خواهم واقعا از زندگي ام؟!!

راستي كارمان هم چشم خورد خدا رو شكر. چند روزي است كه به محل كارم كه مي روم تقريبا تا عصر غاز مي چرانم و بسيار بسيار خسته تر از روزهاي قبلي كه فشار كاري بالا بود به خانه بر مي گردم. بديش اين است كه همچنان همه به مانيتور هم ديد دارند و نمي تواني غازهايت را در فضاي اينترنت و يا هر جاي ديگري كه دلت مي خواهد بچراني. و تازه اينكه مدير محترم فرموده اند كه فقط ساعات كار مفيدمان را به عنوان ساعت كار رد كنيم يعني دقيقا بايد بنويسيم كه از چه ساعتي تا چه ساعتي كدام غاز را كجا داشتيم مي چرانديم وگرنه از پول و پله خبري نيست. خداييش خيلي كار سختيه.

 

راستی سعی کردم که زودتر بیام ولی نشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 18:50  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

گزارش تعطیلات با تاخیر!

 

ما آخر هفته رفته بودیم درفک.

درفک یه کوه با مناظر خیلی زیبا توی شماله. بعد از رودبار و از رستم آباد یه جاده ماشین رو تا نزدیکی های قله بالا میره و بعد می رسی به یک ده کوچیک با حدود 20 تا خونواده. این چند روز ما اونجا بودیم. مناظر و آب و هوا فوق العاده بود. همون طور که از عکسها هم معلومه.

 

 

 

 

 

 

 

 

جاتون خالی به دلیل شب مانی توی خونه محلی ها تموم بدنم رو کک زده و تا دیروز به شدت خارش داشتم و بدنم بیرون ریخته بود. اینو گفتم که زیاد حسودیتون نشه برنامه رو نبودید. طوری اذیت شدم که شاید دیگه هیچ وقت حاضر نباشم برم اونجا. با وجود اینکه خیلی زیبا و خوش آب و هوا بود.

جدا از قضیه کک به دلایل یه سری خصوصیات اخلاقی که تا به حال زیاد بهش اشراف نداشتم اصلا بهم خوش نگذشت توی برنامه و باعث شدم به جناب همسر هم اصلا خوش نگذره. و بعدش بسی پشیمان شدم و حس کردم دارم کل زندگیمو به خاطر این خصوصیات خراب می کنم. در نتیجه الان من آدمی هستم که در راه برگشت از برنامه درفک تصمیماتی گرفته که از این به بعد یه سری رفتارا رو کنار بذاره و آدم بهتری باشه.

 

از این به بعد از این تصمیم با عنوان تصمیم درفک یاد می کنیم. 

 

 

 

اون خونواده ای که ما مهمونشون بودیم دو تا دختر داشتن که تمام مدت به همراه مادر خانواده مشغول کار بودن و پدر مشغول استراحت. دست های زن هاشون از دست های مردها قوی تر، پهن تر و زمخت تر بود. من حس می کردم این آدما باید از زندگیشون ناراضی باشن و حس بدی نسبت به مردهاشون داشته باشن. ولی جالبه که دقیقا برعکس بود. اونها خانواده خیلی خوب و شادی بودن و روابطشون با هم خیلی دوستانه بود. دخترها کنار پدرشون می نشستند و می گفتند و می خندیدند.  اینجا بود که خوب حس کردم احساس خوشبختی و رضایت از زندگی دقیقا به دید آدم و توقعاتش از زندگی بر میگرده و نه شرایطی که توش قرار گرفته.

 

 

یه چیز جالب دیگه، یه خونواده سه نفره از بچه های قدیمی گروه کوهمون بود که توی این برنامه با هم بودیم. اونها 9 ساله که ازدواج کردن و یه پسر 7 ساله دارن. ولی به نظر من از هر سه تا خانواده دیگه ای که برنامه رو بودن که حداکثر سه سال بود که ازدواج کرده بودن با هم صمیمی تر و مهربون تر و انگار برای هم تازه تر بودن. برام خیلی جالب بود که چطور یه رابطه بعد از 9 سال می تونه اینقدر زنده و سرحال بمونه و هنوز توی نگاه و کلماتی که بین دو نفر رد و بدل میشه بشه ردپای یه عشق داغ رو دید.

 

 

 

 پایان.

 

سعی می کنم زودتر بیام.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 17:41  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

چند روز پيش خواهرم رفته بوده بانك تا براي دخترش حساب باز كنه. گفتن نميشه باباش بايد بياد. اونقدر با بانكيه سر و كله زده كه اونم گفته خانوم قانونه ديگه، من كه كاره اي نيستم. و خواهرم بعد از خروج از بانك از شدت عصبانيت تا مدت ها توي خيابون گريه مي كرده.

 

چند روز پيش تلويزيون رو زديم كانال چهار، ديدم يه آقاي جامعه شناسي داره ميگه اين قانون بيش از هر چيز به مردهاي جامعه ما صدمه ميزنه. و بعد فهميدم كه بحث سر لايحه اي هستش كه به مجلس برده شده براي تصويب اين قانون كه مردهايي كه توان مالي داشته باشند مجازند بدون اجازه همسر اول، زن دوم اختيار كنن. !!!!!!!

حس نفرت تمام وجودم رو پر كرد. طوري كه به مجيد گفتم  اگه همچين قانوني تصويب بشه هيچ تمايلي به اينكه همسري داشته باشم نخواهم داشت. حداقل توي اين جامعه.

 

واقعا اينجا كجاست؟ چند تا قانون ديگه هست كه ماها رو پايمال مي كنه و ما ازش بي خبريم؟ چه طور ميشه توي همچين جامعه اي زندگي كرد؟ آيا امنيت اجتماعي فقط بايد به فلان مردان امنيت بدهد كه زن بدحجابي آن را آزار ندهد؟ زن بيچاره جامعه ما كه نه همسرش به خودش تعلق دارد و نه حتي فرزندي كه تمام روح و بدنش را به پايش ريخته است، امنيت را از كجا بايد پيدا كند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 10:43  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

امروز برق هاي شركتمون كلا قطع شده و تعطيلمون كردن. به همين مناسبت من الان پشت كامپيوترم و وبلاگ گردي مي كنم. تازه شاید فردا هم تعطیل باشیم.

 

اين چند روز تعطيلي همش در حال استراحت بوديم، از بس من خسته بودم كه اصلا حوصله مسافرت رفتن نداشتم. بعد از مدت ها كه وضع خونه مون افتضاح شده بود، الان حسابي همه جا مرتبه و اتفاقا دقيقا توي اين مدت دو تا مهمون برامون اومد كه اگه قبلش مي خواستن بيان بايد چند روزي منتظر ميشدن تا ما بتونيم خونه رو تميز كنيم.

 

اطلاعيه، اطلاعيه: به يك پرستار بچه خوب نيازمنديم با حقوق مكفي.

 

اطلاعيه خيلي جديه ها. اگه كسي رو سراغ دارين حتما معرفي كنيد بهم لطفا.

 

اونقدر ننوشتم اين مدت كه الان نمي دونم چي بنويسم و از كجا شروع كنم. ميام دوباره.

 


آيا ميشه يه آشنايي فوت مادربزرگت رو تسليت نگه بهت و بعد برات كادوي تولد بياره؟!!

چقدر دوست دارم اگه كسي برام اهميتي قايل نيست، هيچ وقت تظاهر به اين كار نكنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:4  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

دوشنبه هفته پيش اولين روز كاري من بود. يعني امروز يك هفته ميشه كه ميرم سر كار. كارم خيلي سنگين و جديه. روز اول كه رفتم ديدم مانيتورها طوري قرار گرفته كه افراد صفحه مانيتور نفرات جلويي خودشون رو ميبينن. پيش خودم فكر كردم چه بده اين طوري، آدم سختشه بره اينترنت گردي . جايي كه براي من تعيين شد طوري هستش كه كسي به مانيتورم ديد نداره ولي از اون روزي كه رفتم تا حالا فرصت نكردم حتي يك بار صفحه اينترنت رو باز كنم. اونقدر كه كار زياد و جديه. هميشه دنبال همچين كاري بودم. يه كار واقعي كه يه قسمتي از بارش رو دوش توئه و كاملا جديه.

البته توي شرايط فعليم همچين كاري بهم فشار مياره.

 

پويان رو گذاشتم مهدكودك. حس خوبي نيست. هميشه با خودم درگيرم. نمي دونم كار درستي بوده يا نه. ولي ديگه نمي شد موند توي خونه. تصميمي بود كه ناگزير شدم به گرفتنش. البته خيلي مهد خوبي مي ره. اونجا كاملا خوشحاله. اما . . .

 

عكس هاش رو مي ذارم اينجا تا از دلش دربياد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 22:6  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

ديشب با يه سري از دوستامون قرار بود بريم بيرون براي شام. من هم قرار شد هماهنگ كنم و بعد بهشون خبر بدم ميريم يا نه. پويان رو پيش مامانم اينا گذاشتيم تا به قول دوستان مجردي! بريم بيرون. و به دوستم خبر دادم كه ما هم ميايم. گفت قرار ساعت ... رستوران ... فقط شرمنده ها بايد موقع وارد شدن چادر سرت باشه، البته بعدش ميشه درآورد ولي فقط براي اينكه موقع ورود گير ندن.

 

فلاش بك مي زنيم...

 

من يه دختر دوم راهنمايي شاد و شنگول هستم و توي محيط باز و شهرك غربي مدرسه مون در حال باز شدن چشم و گوش. خريدن روزنامه هايي كه اون روزا از ساعت خوش چاپ ميشد يه جور كار خلاف محسوب ميشد. معنيش اين بود كه تو نخ هنرپيشه هاش هستي. و يه دكه روزنامه فروشي سر کوچه مدرسه ما بود... هنوز هم بعضي تيكه هاي اون روزنامه رو كه پشت يكي از قاب عكسام قايم ميكردم دارم. يه بستني فروشي هم اون دور و برها بود كه اگه بعد از مدرسه مي رفتي اونجا با دوستات بستني مي خوردي دومين كار خلافي بود كه انجام داده بودي چون معنيش اين بود كه داري ولگردي مي كني... تلفني حرف زدن با دوستاي مدرسه توي خونه هم كار خلاف بعدي بود آخه معنيش اين بود كه داري چرت و پرت بلغور ميكني و نشون ميداد يه خلافي كردي كه داري خاطرشو تلفني مرور مي كني يا نقشه براي خلاف هاي بعدي ميكشي. خووولاصه در همين گير و دارها بود كه ناگهان يه مدرسه غير انتفاعي مذهبي نزديكي هاي خونه ما باز شد. و مادر و پدرم براي جلوگيري از بيشتر منحرف شدن اينجانب، بنده رو به هزار زور و زحمت توي اون مدرسه ثبت نام كردن. و خوب اينجا شروع ماجرا بود. چادر اجباري. چقدر گريه مي كردم اون تابستون. مثل اين بود كه مي خوان ببرنم زندان. دفتر خاطرات رنگ و وارنگم او روزاش همه سياهه و هيچ اثري از خط رنگي توش نيست.

بالاخره مهرماه شروع شد. اولش با اكراه به همه شون نگاه مي كردم. ولي بعد كم كم دخترهاي خيلي مرتب و خوش تيپي رو ديدم كه از اون حس بدم يه خورده كم شد. توي نمازخونه همه ميومدن... بين دو تا نماز يه چيزايي همه با هم مي خوندن... زنگ تفريح كه تموم ميشد و زنگ مي زدن كه بريد سر كلاس همه از حياط مي رفتن ... اينا همه بر عكس رفتارهايي بود كه توي مدرسه قبليم داشتم. اونجا زنگ كلاس رو كه مي زدن مي رفتيم يه گوشه حياط قايم ميشديم تا ناظم گير نده. و ناظم اون بالا خودش رو ميكشت تا ما رو دونه دونه جمع كنه بفرسته كلاس ولي اينجا ناظم با يه صلابتي واميستاد نگاه ميكرد به حياط و همه بدو بدو مي رفتن به سمت كلاس ها. اينجا كسي حرفي از پسر يا زبونم لال دوست پسر نمي زد در حالي كه توي مدرسه قبلي اين موضوع اصلا تنها سوژه اي بود كه براي صحبت كردن وجود داشت. يادمه بعضي بچه ها اسم تك تك پسرهايي رو كه از كوچه مدرسه مون رد ميشدن مي دونستن يا حداقل وانمود مي كردن كه مي دونن. گذشت و گذشت و من بيشتر به فضاي مدرسه جدید عادت كردم. معنويتي كه گاها توي بعضي آدم هاي اون مدرسه مي ديدم منو مجذوب خودش ميكرد.  اواخرش ديگه من هم يكي از اونا شده بودم و هيچ مشكلي نداشتم. وارد دانشگاه شدم. اونجا هم هميشه با يكي از بچه هاي مدرسه ميگشتم و هيچ احساس مشكل نمي كردم.

كم كم زندگي پر رنگ تر شد و ارتباط با دوستاي مدرسه كمتر. و من احساس خلا مي كردم. احساس انزوا. احساس مورد نفرت جامعه بودن. از اينكه توي يه رستوران بخوام با 4 تا مثل خودم غذا بخورم بدم ميومد. از اينكه وقتي وارد مغازه ميشدي فروشنده مواظب بود چيزي زير چادرت قايم نكني بدم ميومد. از اينكه خيلي ها بهت توجه نداشتن بدم ميومد. از اينكه كاري رو ميكردم كه براش دليلي نداشتم بدم ميومد. كاملا سرخورده و منزوي بودم. و غرورم اجازه نمي داد كه بخوام چادرم رو بردارم. هميشه تصور دختر چادري اي كه چادرش رو برميداره و روز به روز بدتر از قبل ميشه يكي از بدترين تصويرهاي ذهنيم بود.

تا اينكه بالاخره اونقدر بزرگ شدم تا اهميت نگاه و تصور ديگران برام كم رنگ شه و اهميت تفكرات و احساسات خودم بيشتر. يه مدت تمام ذهنم مشغول اين قضيه بود. و نه فقط اين قضيه بلكه كل حجاب. اينكه آيا واقعا لازمه من موي خودم رو از نگاه مردها دور نگه دارم. و بالاخره تصميم خودم رو گرفتم و از اون قيد اضافه و به شدت دست و پاگير، و نه فقط دست و پاگير فيزيكي بلكه دست و پاگير روحي، آزاد شدم و چه لذتي داشت. مثل كسي كه از يه خونه اي كه هميشه توش بوده اومده توي فضاي آزاد بيرون. چه لذتي داشت مثل بقيه بودن. چه لذتي داشت عادي بودن. و مهم تر از همه اينكه چه لذتي داشت احساس آزاد شدن از چيزي كه به اون اعتقاد نداري. چه لذتي داشت وقتي مردم به خاطر طرح ا م ن ي ت اجتماعي به چادري ها فحش ميدادن تو چادري نبودي. چه لذتي داشت وقتي يكي رو مي گرفتن و به زور سوارش ميكردن تو مجبور نبودي يواشكي از اون دور و بر ها جيم شي.

 

ديشب ساعت 7 شب: به دوستم خبر دادم كه ما هم ميايم. گفت قرار ساعت ... رستوران ... فقط شرمنده ها بايد موقع وارد شدن چادر سرت باشه، البته بعدش ميشه درآورد ولي فقط براي اينكه موقع ورود گير ندن.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8:35  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

گاهي احساس مي كنم در قفسم. نه، اصلا وقتي خوب فكر مي كنم ميبينم كه در قفسم. . . آزاد نيستم. نمي دانم چرا. نمي توانم آن طور كه دوست دارم زندگي كنم. چيزهايي را دوست دارم كه خيلي از آن ها دورم و انگار هيچ وقت به آن ها نزديك نمي شوم. زندگي را چه فايده اگر نتوان به آنچه مي خواهي برسي، اگر نتواني آنگونه كه دوست داري باشي و زندگي كني. شنيدن بعضي چيزها، درك بعضي سخن ها، حس برخي حالات چنان شور و اشتياقي در من برمي انگيزد كه با تمام وجود مي خواهم آن را تجربه كنم، اما نمي شود. آزاد نيستم. روحم، وجودم در بند است. رها نيست. چقدر پر از شورم نسبت به خيلي از نداشته هايم.

اصلا نمي دانم كي ام؟! گاهي شك مي كنم كه آيا من همينم كه هستم يا خودم را جاي ايني كه هستم جا مي زنم و در حال بازي كردن نقشم. فكر كنم مشكل همين باشد، من خودم نيستم.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:12  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

احساس يك جور گشادگي ذهني ميكنم. و نيز حسي. از ديدن فيلم نيچه خيلي لذت بردم. از خوندن مقدمه مترجم كتاب دلتنگيهاي نقاش خيابان 48 ام خيلي لذت بردم. از كار كردن با نرم افزار كنترل پروژه اي كه خريدم  و به سرعت دارم يادش مي گيرم خيلي لذت مي برم. از كادوهايي كه مجيد عزيز براي تولدم بهم داد و همه تلاش هايي كه براي خوشحال كردن من كرد خيلي لذت بردم. حس مي كنم در آستانه يك پرشم. يك زايش. يك خلق. ولي نمي دانم آن چيزي كه انتظار زاده شدن توسط من را مي كشد چيست. من سخت به او مشتاقم و مي دانم كه او نيز به من همين حس را دارد و انتظار لحظه خلقتش را مي كشد.

روزي خلقت مي كنم، مطمئن باش!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 14:54  توسط مونا  | 

Image and video hosting by TinyPic

امروز يكشنبه است. ديروز پويان 5 ماهه شد. چه زود. همه چي داره ميگذره. مدام براي اتفاق هاي مختلف لحظه شماري ميكنيم و سالگرد و ماهگرد و تولد و... ميگيريم و همه اينها معنيش جشن گرفتن براي گذشت زمانه. زماني كه گاهي فراموش مي كنيم يا اصلا نمي دونيم بايد باهاش چي كار كرد. زماني كه تا به حال در اختيار آدم هاي خيلي خيلي زيادي قرار داده شده و به پايان رسيده و قراره بعد ها هم آدم هاي خيلي خيلي زيادي ازش استفاده كنن. ما الان توي همون زمان هستيم. زمان زندگي.

 

تولدم نزديكه. 21 ام خرداد. اين روز رو دوست دارم. حس ميكنم روز منه. يه چيزيه كه به من مربوط ميشه. معمولا نزديك همچين روزي اين جور فكرا زياد مياد سراغم. مثل نوروز يا هر مناسبت ديگه اي كه سالي يكبار يا چند وقت يكبار تكرار ميشه. مثل يه جور كنتور ميمونه كه البته برعكس عدد مي اندازه!

 

جشن تولد رو دوست دارم. چون كلا از كادو دادن و كاو گرفتن خوشم مياد كه شايد دليل اون هم اين باشه كه از هيجان خوشم مياد. از غافلگير شدن. از اينكه يه بسته اي تو دستت باشه كه نمي دوني توش چيه. دوست داشتم امسال يه جشن تولد بزرگ داشتم با كلي كادو و هيجان. ولي حالا ديگه خيلي ديره براي دعوت كردن دوستام براي تولد٬ چون دوست دارم تولد توي روز خودش برگزار شه حتما. ...
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:49  توسط مونا  |